|
سوشیانت
ادبی _ هنری
|
شش برابر! شش روز ، اون . يك روز ، من . صد و چهل و چهار ساعت ، اون . بيست و چهار ساعت ، من.
ـــ خيلی تشنهم شده و تازه فقط شش ساعت گذشته . يعنی فقط يك چهارم ِ قراری كه براى خودم تعیين كردم و صدو بيست و شش ساعت از قرارى كه براى او تعیين كردم !
لبام ، ترك ترك شده بود و زبونم بهشون مىچسبيد . گاهى هم از تو به لثهها و دندونام .
ـــ همين جورى مى شه كه دست و پا چلفتی هايى كه عقلشون به چشم ِ شونه ، شورش راه مىندازن !
بعد، خيلى راحت ، تو هواى ِ گرم ، به چشمام دستور دادم :
ـــ يه سايه پيدا كنين !
و پاهام بىهيچ ترديدى بهراه افتادن . انگارپاهام از اينكه من گــُلدون رو توى ِ
دستام گرفتهبودم به همديگه می گفتن : " خودش كم بود كه حالا بايد يكى ديگرَم حمالى كنيم ! "
با صداى چرق و چروق ِ زانوهام كاملا از فكرم مطمين شدم .
ـــ زودتر يه سايه پيدا كنين ، حمالاى ِ شورشى !
خاك ِ گلدون ، شش برابر ِ لباى ِ من ، شايدم بيشتر ، خشك شده بود . تركاى عميق ِ اون ، ريشهى گل رو برهنه كرده بود ؛ درست مثل ِ شورشيايى كه فكرشون رو برهنه مىكنن .
تموم ِ گل ، از ريشه تا غنچهى ِ پژمردهش ، بىاجازهى ِ گلدون دنبال ِ آب مىگشت درست مثل ِ شورشيا ؛ مثل ِ دست و پا و چشماى من . اما گلدون ــ كه كورهى ِ آتش ، خوب ِ خوب پختهش كرده بود ــ خيلی راحت اين اجازه رو از گل سلب كرد .
نمىدونستم ساعت چنده . آفتاب درست بالاى سرم بود ، شايد ساعت دوازده بود . معدهى ِ خالىم به غار و غور افتاده بود .
ـــ نــَه ، نــَه ! يعنى تو هم همين طور ! شورشى ! همين شما گــُشنههاييد كه شورش راه مىندازين ! ببين چه هاى و هويى راه انداختى ! درست مثل ِ شورشيا !
برگاى ِ پلاسيدهى ِ گـُل، انگار هيچ وقت شاداب نبودن :
ـــ هيچ وقت ، حتا همين پنج ــ شش روز پيش ! اصلا انگار " پلاسيده " رو فقط با شما مىشه مجسم كرد !
اصلا پلاسيده ، همينه ، پلاسيده ، يعنى شما ، يعنى برگ ِ زندهيى كه مرده يا بر عكس برگ ِ مردهيى كه هنوز زندهست .
حالا دارم معنىى ِ واژهها رو بهتر مىفهمم : " پلاسيده " يعنى مردن پيش از مردن ! خيلى عاليه ! دل م مىخواد تموم واژههاى دنيا رو معنا كنم !
انگار راحت نبودم : مثل ِ شورشيا ؛ مثل ِ گل ، راحت نبودم .
ـــ من آزاد نيستم ، انگار دست و پام بستهس . مثل گل كه گلدون اسيرش كرده !
ولى اگه گلدون نبود كه نمىشد . توى هوا كه نمىشد معلق گذاشتش . اگرم قرار بود تو گلدون باشه كه ديگه آزاد نمىشد ، مى شد يك گل ِ اسير ، يك گل ِ گرفتار .
ـــ چه قدر وحشتناكه ! " بودن " همراه با "اسارت " و " آزادى " يعنى " نبودن " ، يعنى " مردن " !
نمی دونستم كه اگه واژهها رو معنا كنم ، اين قدروحشتناك بشه .
ـــ " واقعيت " . درسته ! " واقعيت " هميشه همين جوره . هميشه وحشتناكه !
ولى اون موقع وضع فرق می كرد . اون موقع " تشنهگى " من و گل رو به بند كشيده بود ؛ يعنى اين اسارت ، بيشتر خودش رو نشون مىداد : " اسارت ِ تشنهگى " .
اون موقع معنى ى ِ " آزادى " فقط " آب " بود . درست مثل ِ ماهى ، كه آزادى با آب براش معنا مىگيره و اگه آب به ش نرسه ، مىميره ؛ درست مثل ِ شورشياى كارخونهها كه حقوقشون كمه ، براى ِ اونا حقوق و پول آزاديه ؛ درست مثل ِ خيلى چيزاى ديگه .
ـــ در حال ِ حاضر " تشنهگى " ى ِ كه من و گلدون رو به بند كشيده و فقط چند ساعتى مونده تا آزاد بشيم ! ما از مرگ فرار مىكنيم .
بايد براى بعدش هم فكر مىكردم . آخه من كه نمىخواستم يه آدم ِ دست و پا بستهى ِ اسير باشم ، من هميشه تلاش كرده بودم كه آزاد باشم . مثل ِ گل ؛ يا نه ، گل ، مثل ِ من . اما گل اگه از بند ِ گلدون آزاد مىشد ، مىمرد .
ـــ پس چه لزومى داره كه سير آب بشى ، چه لزومى داره كه از مرگ فرار كنى ! مرگ تو رو محدود كرده : اگه آب بهت برسه ، از مرگ نجات پيدا مى كنى . ولی اگه بخواى آزاد باشى ، بازم به مرگ مىرسى ، چون كه بايد از گلدون ِت بياى بيرون . خودت كه مىدونى بدون ِ اون زنده نمىمونى ! پس با اين حساب چيزى عوض نمىشه و اگه بخواهيم كارى كنيم همهش بی هوده و الكيه . پس اصلا اگه آب بهت نرسه بهتره !
اما من قول داده بودم كه با هم سير آب بشيم : يعنى به خودم قول داده بودم بايد سر ِ قولم مىموندم .
ـــ چه فايدهيى داره كه بهت آب بدم ، چه فايدهيى داره ! ... چه فايدهيى داره ! ....
مهدى سرافراز