|
سوشیانت
ادبی _ هنری
|
از ميدان ِ شهردارى بيرون زدهبود
همين طور گيسو رها در باد شده بود دستان ِ من
حالا جايى سر بر سر دستم كه دست ِ خودم نيست گـَرد باد می شود
و سر به سر به باد می رود
انگار كه نـَه !؟
انگاركه اصلا ؟!
ــ چى؟!
نه برو؟!
برو كشكت را كه نـَه
دهان ِ آخريني كه روى ِ دستت مانده بـِساى
دارم ياد مىگيرم الفباى ِ اين زبان ِ بىجايى را
كه روى ِ چشمانام كـَندهاى
و شرم از هر كه نـَبرم
از بوى ِ خون ِ تازه مىبرم
آن دور تركيب ِ سايهها برگرمىى ِ رانهاىاش
گريهى ِ طفلى را دست مىكـِشد !
محمد حسن مرتجا
فصل گرفته است قديم ازاينجا تا چين ِ ديوار كه ماه را گرفته است
فصل گرفته است
نشسته بوديم فصل آغاز شده بودش گذشته بود وهنوز
شروع را
انديشه نبوديم
فصل سالهاى ِ سرزمين را فاتح شد
و ما
آسمانى نمىيافتيم
اينجا ابوريحاناش بيرون ِ در ِ فصل است
و فصل قديم و قديم ازابتداى ِ ديوار ِ چين
تا انتهاى ِ ماه
و ماه در كتابى عتيق كه مغولان تاراج بردهاند
نمايى از راه مىرسد ؛
تماشا قلب ِ انديشيدن است و انديشه تماشا
كاش حاشا كنم اما
فصل گرفته است اين را تماشا هم می داند
غـَلت می زند نگاه و فصل سقف است
مى لــَمسد دست وفصل ديوار است
می دود پا و فصل گوي است گوي
زمين!
مهدى سرافراز
گابريل گارسيا ماركز:
بله، از تحصيلات ادبى بىبهرهام؛ من تنها تجربههاى ِ فرديام را
می نگارم !
نويسنـدهى ِ " صـد سـال تنـهايـى" ، در 1977 با نويسـندهگان ِ مجلهى ِ El manifesto
از عقايد ِ شخصىاش سخن گفت : تحصيلات ِ نامنظم ، فـقـر و روزگار ِ جوانياش.
برخى ازمنتقـدان اعـتقـاد دارنـد مـاركـز، چنـدان كه بايـد ، برخوردار از پيشـينهى ِ ادبـيى ِ پـُرمغزى نيست و آنچه كه به روى ِ كاغذ مىآورد تجربههاى ِ شخصىى ِ خود ِ اوست .
ماركز ، چشماناش برقى زد، لبخنده و اعجاب وفرياد فرا گرفتاش و با شنيدن ِ واژهى ِ
" ادبيات " گويى خار بر پاشنهى ِ آشيلاش نشسته باشد، گفت : بله ، اگر خواسته باشيم از در شوخى وارد شويم ، شايد من هم شريك ِ قول ِتان شوم و اين كه منابع ِ من آثار ِ " فاكنر " ، " همينگوى " و ساير نويسندهگان ِ خارجى هستند ؛ اما مردم دربارهى ِ دانش ِ من از ادبيات ِ كلمبيايى ، اطلاعات ِ اندكى دارند . بدون ِ شك آنچه كه در كلمبيا مرا تحت ِ تاثير ِ خود قرار مى دهد ، چيزى است فراتر از ادبيات . فكر مىكنم آنچه كه نگاهام راـــ بيشتر از هر كتابى ـــ جلب مىكند، موسيقى وترانههاى ِ والهناتو هستند . منظورم سالها پيش ـــ دست ِ كم 30 سال پيش ـــ است ، زمانى كه موسيقى ِ والهناتو به سختى در گوشهيى از درهى ِ " ماگدالنا" مىزيست . آنچه كه دراين ترانهها مجذوبم كرد، فرم ِاستفادهى ِ آنها بود . آنها از طريق ِ اين ترانهها ،يك حقيقت ، يك داستان روايت مىكردند . اين روش بهطور كاملا طبيعى بود. زمانى كه والهناتو همه گير شد،كانون ِ توجه ،روايت ِهارمونيك و احساسِانگيز ِ آنها بود ، همآنگونه كه مادربزرگم استفاده مىكرد... بعدها هنگامى كه مطالعه روى ترانههاى ِ عاشقانهى ِ اسپانيايى را از" رومانسرو" آغاز كردم ، متوجه شدم كه اين ترانهها از همان تم زيباشناختى برخوردارند . بنابراين اين ترانهها دوباره همان احساسات را در من بيدار مىكردند.
در دنياى موسيقى هيچ پايانى وجود ندارد .... اين سرزمين، سرزمينى بسيار صميمى و دوستداشتنى است و حتا بسيارمرموز؛ به خصوص درباره ى ِ افرادى كه در آن نقش دارند... براى من موسيقى هر چيزى است كه صدا توليد مىكند.
موسيقى در من تغييرات ِ زيادى به وجود مىآورد .... من هم مثل ِ " بارتوك" ــ نويسندهيى كه بسيار دوستاش دارم ــ صبحگاه ، با گوش سپردن به موسيقى "موزارت" انگيزه كاركردن را درخود ايجاد مىكنم.اما بعد از آن آرام مىگيرم ... من همهى ِ آهنگهاى ِ "دانيل سانتوس" ، "مىگولىتو والدز" ،" ژوليوجارامىلو" وتمام ترانهسرايانى كه درنظر ِروشنفكران جاىگاهى ندارند ، جمعآوري كردهام .
متوجهايد كه من هيچ تفاوتى بين آنها نمى بينم ، و معتقدم كه هر اثرىارزش ِ ويژهى ِ خودش را دارد.
تنها موضوعى كه من به آن توجه دارم ، جنبههاى موسيقايى ِ آنها است. هيچگاه اتفاق نهافتاده كه در روز كمتر از دو ساعت به موسيقى گوش كنم . موسيقى تنها چيزى است كه من را آرام مىكند و در مسير ِ درست قرارم مىدهد .... آنگاه مىتوانم از عهدهى تمام كارهاىام برآيم . برخى مىگويند : خانه جايى است كه كتابهاىتان آنجا باشد ، اما خانهى ِ من جايى است كه كاستهاى ِ موسيقىام آنجا باشند .
من بيش از پنجهزار كاست دارم . كدام يك از شما به موسيقى بهعنوان عادت زندهگى گوش مىدهيد ؟ براى چه مدت زمان ؟ تا چند ساعت مىتوانيد آن را تحمل كنيد ؟
ماركز در ادامه گفت :
شعرنطفهى ِ پيشينهى ِ ادبى ِ من است . اما تنها از طريق شعر بد مىتوان به شعر خوب رسيد . من با " شعر ِ محلي" شروع كردم ؛ اين اشعار در سالنامهها منتشر شده است. شاعران ِ اين آثار اغلب از " جوليوفلرز" الهام گرفته بودند ، زمانى كه به مدرسه ى ِ راهنمايي وارد شدم ، به اشعارى روى آوردم كه در كتابهاى گرامر چاپ مىشد .
آن زمان متوجه شدم كه به شعر علاقهى ِ زيادى دارم و از آنچه كه بيشتر نفرت دارم ، گرامر بود . من مثا لها را خيلى دوست داشتم . مثال هايى از مكتب ِ رمانتيك ِ اسپانيا كه نزديكترين سبك به آثار ِ جوليوفلرز بود و پس از آن ،علاقه به آثار ِ كلاسيك ِ اسپانيا .
اما زمانى كه به اشعار ِ كلمبيا روي آوردم ، حس ِ بزرگى در من به وجود آمد .
در آن زمان اولين نكتهيى كه بايد آموخت ، ادبيات ِ جهان است .
اما شرايط بسيار سخت بود . زيرا نمىتوان به آسانى به اين كتابها دست پيدا كرد. اساتيد ما دلايل زيادى مى آوردند كه اين كتاب ها خوب هستند . هرچه بيشتر آنها را مىخواندم ، بيشتر به شگفتىشان پى مىبردم . من هنوز كه هنوز است ،به آثار ِ كلاسيك رجوع مىكنم . اما آنها به دلايلى كه اساتيد مىگفتند ، فوق العاده نبودند. بلكه نوع ِ روايت ِشان شگفتانگيز است.
ادامه دارد...